سوزشی زجر اور در پشتم حس میکردم و خونم به سرعت یخ میشد
سفت ترو کرختر اینگار در رگهایم میچرخید
همچنان که خون از انگشتانم میچکید فهمیدم اتفاق افتاد
بلاخره اتفاق افتاد.
من بودم و برف بودو عظمته تو ای دنا؛.
ان روز من در پرواز ۳۷۰۴ بر بالای چهار هزار متریت، منجمد شدم مردم ولی...
ولی ای کاش...
من باید در ان پرواز میمردم به آئین انجماد به احترام سقوط در همان سکوت انتظار.
و اینبار انتظار خود آرامش ابدیت نه در قعهر دره ای پست،
پس در منجمدگی بلندایت دنا.
.
.
امضاء شرلوک.
برچسب:
نویسنده: یلدا زمانی