گر زار زنم داد زنم چهره برافشانم
هر گه ز دری زنم تا روان بیاسایم
این بود آغازش
این بود پایانش
من بودم حیرانش
خواب بود روئیایش
روز بود اجرایش
شب بود معوایش...
.
امصاء شرلوک.
برچسب: نویسنده: یلدا زمانی تاريخ: سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت: 21:05